درود دوستای عزيزم .! بلاخره نوبت من شد که براتون بنويسم .. مگه اين داداشی گل نوبت رو ميده به من .. يکی نيست بهش بگه بابا به خدا منم بد نمی نويسم .

 بعدشم اين داداشی گل من تازگيا خيلی دلش سنگ شده .. هرچی ميگم دلم واست تنگ شده پاشو بيا ببينمت هی ناز می کنه همش ميگه نمی تونم . کار دارم .. شما يه چيزی بهش بگين . تو رو خدا يکم سفارش منو بهش بکنيد . در هر صورت يه کاری بکنيد که يکم دلش واسه من تنگ بشه پاشه بياد اينجا  

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

راستی تو اين روزای عزيز چيکارا کرديد .. روز عاشورا که واسه من يه خاطره شد .. اون روز با عسل بانو و چند تا از بچه های ديگه بوديم . وايييييی نمی دونيد چقدر قيمه خورديم . نمی دونم چرا غداهای امام حسين يه مزه ديگه ميده .. هر چی ميخوری سير نميشی . اون روز هم باورتون نميشه از ساعت ۱۱:۳۰ تا ۶ عصر هر ۱ ساعت يه بار منو عسل بانو يه نگاهی به هم ميکرديم و سريع میپريديم رو قابلمه غدا . البته اون روز يه اتفاق وحشتناک هم افتاد که تا ۱ـ۲ ساعت اعصابمون خورد بود . ولی در کل روز به ياد موندنی شد .

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

خوب ..خوب من برم ديگه دارم پر حرفی ميکنم .. راستی اگه تونستيد تو قسمت نظرات بگيد که روز عاشورا واسه شما چه طوری گذشت .. البته اگه دوست داشتيد .. يادتون نره که سفارش منم به داداشيم بکنيدا .. دوستون دارم و هميشه بهاری باشيد .