دلم گرفته..نمیدونم چرا ؟ شاید باز هم به خاطر عصرجمعه باشه و یا شنیدن درد و دل عزیزان .

شاید هم هروقت موقع حساب کشیدن میشه و می بینم چه گندی زدم اینجوری میشم .

   ......نمیدانم......

می گن بچه مسلمون خوبه که هر شب به کارهائی که کرده رسیدگی کنه تا اون ور خیالش یه کم راحت تر باشه .. ولی آخه با کدوم رو ؟ بعضی وقت ها آدم حتی از خودش هم خجالت می کشه !

 یه سال دیگه هم گذشت ... یک سال ... یک عمر... یک زندگی...

چه کارها که نمیشه کرد ، چه کارها که می شد کرد و نکردیم .

چه دستها که میشه گرفت ویا رد کرد ... چه دلها که میشه بدست آورد ویا شکست .

چه روزها که ظواهر ما رو از یاد حضرت دوست غافل کرد و چه کارها که نکردیم...و چه شب ها که به یادش زار گریستیم .

چه کنج ها که با چمباتمه زدن های دلتنگی و تنهائی پر شد ... چه اشک ها که بر صورت ها جاری گشت ؛ بی آنکه کسی از رازش باخبر شود .

چه نعمت هائی که نقمت شمرده شد و چه بدی هائی که عقل کودکانه خواهان آنها بود.

چه صورت ها که با سیلی سرخ نگه داشته شد و چه لبخند ها که از گریه بدتر بود .

یکسال گذست... با تمام خوبیها و بدیهایش .. با تمام سختی ها و آسانی هایش .. با تمام تنهائی ها و با هم بودن هایش ... با همه خاطراتش . و حال فقط همون خاطره ها برامون مونده و یه چیز دیگه ..... آه .. و یا قطره اشکی به سنگینی تجربه ای یکساله که شاید بعضی از همون تجربه ها به اندازه یک عمر ارزش داشته باشند  .

 

 

 

دردلم بود که آدم شوم اما نشدم                   بی خبر از همه عالم شوم ، اما نشدم

بر در پیر خرابات نهم روی نیاز                  تا به این طایفه محرم شوم ، اما نشدم

از کف دوست بنوشم همه شب باده عشق        رسته از کوثرو زمزم شوم،اما نشدم

سرو پا گوش شوم، پای به سر هوش شوم           کزدم گرم تو ملهم شوم،اما نشدم

خواستم برکنم از خانه دل هرچه بت است             تا بر دوست مکرم شوم،اما نشدم

آرزوها همه در گور شد ای نفس خبیث

در دلم بود که آدم شوم ، اما نشدم !

 بهروز ۲۲/۱۲/۱۳۸۲