تابستون چند سال پیش از طرف منطقه 4 به اردوگاه شهیدرجائی رامسر دعوت شدم.

یکی از خاطراتی که هیچ وقت فراموش نمی کنم همین اردوگاه رامسره..دوستی با بچه های مناطق مختلف ، زندگی همراه با کمی مسئولیت،کار گروهی و بازی و ...

تو اردوگاه ، هر روز بعداز ظهر مراسمی برگزار می شد که اگه اشتباه نکنم به جُنگ عصرگاهی معروف بود و توش همه چی (سخنرانی و نمایش و بازی و مسابقه...)پیدا میشد.یه چیز دیگه ای هم که داشت ؛دعوت از آدمای معروف بود: مثلاً یه شب آسیدجواد هاشمی بازیگر فیلم های جنگی اومده بود و یه شب هم آقای آغاسی- شاعر- دعوت شده بود.

مجری برنامه هم آقای حسین هوشیار بود که با کارهاش حسابی همه رو شاد می کرد( البته ایشون در حال حاضر شدن حاج حسین هوشیار : مداح بزرگ ! )

فکرش رو بکنین ..یه سری بچه خورده ی شاد،بدون دغدغه های فرداها ..هی دارن میزنن تو سر و کله همدیگه و آقای آغاسی هم هی شعر های با مزه براشون می خونه...همینجوری مراسم ادامه داشت و شعر ها خونده می شد تا اینکه آغاسی اومد آخرین شعرش رو هم بخونه..گفت : می دونی میخوام کجا برم ؟ ... بچه ها : نه؟ کجا میری ؟!؟!! ..-هر هر و خنده و ..– می دونی می خوام کجا برم ؟ .. می خوام برم امام رضا.

یهو همه آروم شدن..کمی صبر..و همه همزمان زدن زیر گریه...

هنوزم وقتی یاد اون روز می افتم،اشک تو چشام حلقه می زنه..

قربون کبوترای حرمت؛امام رضا..

قربون این همه لطف و کرمت ؛ امام رضا..

بدجوری دلم هواتونو کرده.

راستی..شما فکر می کنین غیر از دعای نیمه شب مادر چیز دیگه ای می تونست تقدیر رو عوض کنه و خانواده برادرم رو از گیر افتادن در زلزله روز جمعه جاده چالوس نجات بده ؟؟...خیلی جالبه،برگشتنه یهو هوس می کنن که از جاده هراز برگردن!!!

با آرزوی بهروزی 10/3/83