اون روز هم که بابا رفت، چهارشنبه بود.
من مریض بودم، مرخصی گرفته بودم و خونه خوابیده بودم.
حدودای 10 - 11 بود که تماس گرفتن و خبر دادن ..
دو سه روز بیشتر توی کما دووم نیاورده بود.

فرداش بابا رو تحویل خاک دادیم .
اون روز شوکه بودم و گریه نمی کردم ...
رفتم توی قبر تا کفن رو از صورتش باز کنم و صورتش رو بذارم روی خاک ...
مریم خانم رو صدا کردم که بیاد همسرش رو ببینه .
یادمه اصرار کردم شروین هم بیاد و باباش رو برای آخرین بار ببینه ؛ ولی یادم نیست تونست بیاد یا نه .

11 سال شد .

وقتی بزرگ میشی، فکر میکنی نیازت به والدینت کمتر میشه؛ ولی برعکسه.
هر وقت به مشکلی برمیخوردی که مال بزرگترهاس، بیشتر جای خالی شون رو احساس می کنی.

خدا رحمتش کنه .
این روزا جاش خیلی خالیه .