شب در انتهای مسیرش بود و همه جا تاریک ؛ و ستاره تنها کسی بود که با چشمک های پی در پی سعی می کرد به همه بگوید که من بیدارم !

نسیم می وزید و با خودش بوی بهار می آورد .. مهتاب قصد رفتن داشت و سحر : آمدن .

خورشید الهام بخش عشق بود بر دلها ...

غنچه قصد شکفتن داشت و شکوفه زندگی را مژده می داد.

قاصدک در آرزوی سفری دوباره و به امید دیدار یار ، بر شکوه صبح صادق نظاره گر بود.

پروانه چهره خود را در شبنم لاله ها تماشا می کرد و پرستو ندای بهروزی سر داده بود.

زنبور از عصاره وجود گل ، عسل می ساخت ؛ غزل با چشمانی نیلی به همه سلام می داد و بید با موج گیسوانش از سرو دلبری می کرد.

گل آفتاب هنوز به دنبال عشق گمشده اش می گشت ... مریم از رویای شیرین دیشب با یاس سخن می گفت .. آهو دزدکی می شنید و دلش به رفتن رضا نمی داد .

بنفشه روی سجاده ای از نور ذکر یا رحیم ُ یا لطیف ُ یا جمیل ُ .. گرفته بود .. صنوبر خاطره باران را برای صبا تعریف می کرد. دنیا سفره سبز سخاوتش را برای همه گسترانیده بود ..

صبح بود .. صبح امید زندگانی ... صبح پایداری و شکیبائی ..

 

هنوز جمله اش را تمام نکرده بود که معلم گفت : وقت تمومه .. برگه ها بالا .

او حتی فرصت نکرده بود بنویسد : این بود انشای من در مورد خاطره از دوستانتان .