برداشت اول :

- دخترك ساده رو، از پسر شهري خوشش اومده بود و تو دلش خودش رو تو لباس عروس كنار پسره مي ديد !

- پسرك مي دانست ولي با آنكه به آب و هواي روستا بيشتر دلخوش داشت ، گاهي زير چشمي نگاهي نيز حواله مي كرد !

- مادر پسره فقط تو فكر اعمال بشردوستانه و كمك به محرومان بود ! كسي چه ميدانست ؟ شايد خودش را به بي خبري مي زد ؟!!!

 

برداشت دوم :

پسر و دختر،  در شهر و روستاي خودشان دوستاني از جنس مخالف داشتند !