خاطره

شب در انتهای مسیرش بود و همه جا تاریک ؛ و ستاره تنها کسی بود که با چشمک های پی در پی سعی می کرد به همه بگوید که من بیدارم !<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

نسیم می وزید و با خودش بوی بهار می آورد .. مهتاب قصد رفتن داشت و سحر : آمدن .

خورشید الهام بخش عشق بود بر دلها ...

غنچه قصد شکفتن داشت و شکوفه زندگی را مژده می داد.

قاصدک در آرزوی سفری دوباره و به امید دیدار یار ، بر شکوه صبح صادق نظاره گر بود.

پروانه چهره خود را در شبنم لاله ها تماشا می کرد و پرستو ندای بهروزی سر داده بود.

زنبور از عصاره وجود گل ، عسل می ساخت ؛ غزل با چشمانی نیلی به همه سلام می داد و بید با موج گیسوانش از سرو دلبری می کرد.

گل آفتاب هنوز به دنبال عشق گمشده اش می گشت ... مریم از رویای شیرین دیشب با یاس سخن می گفت .. آهو دزدکی می شنید و دلش به رفتن رضا نمی داد .

بنفشه روی سجاده ای از نور ذکر یا رحیم ُ یا لطیف ُ یا جمیل ُ .. گرفته بود .. صنوبر خاطره باران را برای صبا تعریف می کرد. دنیا سفره سبز سخاوتش را برای همه گسترانیده بود ..

صبح بود .. صبح امید زندگانی ... صبح پایداری و شکیبائی ..

 

هنوز جمله اش را تمام نکرده بود که معلم گفت : وقت تمومه .. برگه ها بالا .

او حتی فرصت نکرده بود بنویسد : این بود انشای من در مورد خاطره از دوستانتان .

/ 11 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بهار

راستی يادم رفت بگم : اووووووووووووووووول ل ل ل ل ل ل ل ل ل ل ل ل ل

دل پـــــــــــاک

متن خيلی زيبايی بود و از اون زيباتر اين عکس هست! آيا اين منظره تکه ای از بهشت نيست که بر زمين افتاده؟

mehdi

سلام بهروز جان بابا ای ول انشاء هم که خوب مينويسی!!من خودم و می کشتم ۱۵ ميشدم..خيلی قشنگ بود..می گم کاشکی اسمم اسم يه گل بود تا منم تو متنت بودم..چون اسمه همه دوستانت تو اين خاطره هست فقط...............پيروز باشی بهروز جان

nazi

سلام. در اين كلبه تاريكم جز اشك چيزي نيست.سايت شما زيباست .. مو فق باشيد به منم سر بزن

nazi

سلام عزيزم ممنون از اينکه در نبودنم به بلاگم سر زدي شاد باشي گلم ** بي تو در ميكده هم لطفي ندارد اي دوست دل بي غصه به تو مهري ندارد اي دوست من به آن لعل و گوهر دل ز ثريا كندم سخن عشق كه نيست لطفي ندارد اي دوست

arman

توي اين دنياي پر از كينه و درد كه تو افروخته از آتش خشمي و به دنبال صدايي هستي كه تو را در يابد توي دنياي پر از حسرت بودن كه تو از مرگ فقط مي داني و تو از مرگ فقط مي گويي آسمان چشم تو را خواهد ديد آسمان اشك تو را خواهد شست و زمين را خواهد گفت كه بلرزد از عشق تا كسي قلب پر از درد تو را بشناسد و زمين را بشكافد محرمي از دل آن برخيزد و سپس جسم تو را دريابد قلب محزون تو را

Bejan Baran

بهار جان بهروز جان. انشای پراحساسی بود با تصوير های زيبا و لطيف. شاد باشيد. به روزم.

setareh

انشا خوبی نوشتی بهت تبريک ميگم چون همه کلمه ها و اسم ها درست و به جا استفاده شده بود

عسل بانو

سلام: اقاهه من انگار اين بار دير اومدم ...اخه ميدونی امتحان ها نميذاشت که سر بزنم....راستی اقاهه ميبينم که تو انشا استاد هستی و اين حرفها ...اميدوارم هميشه موفق باشی