دلتنگ خودی که نداشتم

می پرسی چرا اینطوری شدم ؟ چرا دلم گرفته ؟ چرا نگرانم ؟ و ....

نمیدونم عزیزم .
فقط اینو میدونم که حسم خوب نیست ..
شاید چون فقط تو عاقلی و من جزء عاقل ها حساب نمیشم !
شاید چون فقط تو بلدی راه و رسم درست کارها را و من ، نه .
شاید چون برای من ِ دیوانه ، چیزهای کوچک مهم اند و برای توی عاقل ، نه .
شاید چون من ِ دیوانه باید خوب باشم و خوش اخلاق ، ولی توی عاقل حق داری هر وقت کار داری ، مرا از خود برانی .
شاید چون روحم از سرکوبش خسته شده .
شاید چون روحم خسته است .. درد می کند .
بگذار خودش خوب شود ...
خوب می شوم و به زندگی بر می گردم .
قول می دهم . میدانی که ، من روی حرفهایم می مانم.

شاید دلم برای خودم تنگ شده ... خودی که شاید نداشتم و فکر میکردم که داشتم .

/ 2 نظر / 16 بازدید
ندا

عزیز دلم می دونم فقط وقتی دلتنگی می آی اینجا ولی یه کمی هم از اینهمه خوبی و خوشی بنویس ...هر دفعه می ام وبلاگت دلم می گیره ... فکر کنم خودت هم دلت بگیره از حال و هوای اینجا ... خاطره ها و حس های خوب را بیشیتر از دلتنگی ها باید ماندگار کرد .

سپیده دم

نمی دانم چرا اما به خستگی ها عادت کرده ایم !! شاید چون بیش از حد خسته روزگاریم و هر روز زیر بار آن خمیده تر می شویم کاش امید هایمان رنگ دیروز داشت