تک زنگ

تلفن تك زنگي مي خورد و پسرك با تمام تلاشي كه مي كرد، نمي توانست خودش را به گوشي برساند .<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

دخترك مي خواست بفهماند كه اجازه نداري فراموشم كني !

پسرك داشت كم كم به شنيدن و نرفتن عادت مي كرد !

/ 2 نظر / 8 بازدید
یوسف

چه تلاش جانکاهی بود برای دخترک و چه رنجی بود برای آن طفلک ؛ پسرک !

yasamin

يه لحظاتی هست که تا کسی تو اون موقعیت نباشه نميتونه بفهمه يعنی چی ؟ فقط حس کردنيه....و خيلی سخت و طاقت فرسا!؟